تبليغاتX
آخرین نسخه ی حوا هستم

وقتی خسارتو جیرینگی می دی ، آسون ِ آسونِ آسون* ...

 

پیش از این هرگز نخواسته بودم با زبانی جز زبان شعر اینجا چیزی بنویسم

اما امشب می خواهم به بهانه ی نظرهای خصوصی "یک دوست"  ها بنویسم و انانی که مدت هاست اسم و ادرسی هم برایم نمی گذارند تا مبادا جوابی بدهم یا تشکر کنم. اینجا از تمامی دوستانی که مصرانه سعی دارند پی به دنیای مسخره و یواشکی ام ببرم ممنونم. از کسانی که سعی دارند تنهایی مرا حتی در فضایی بسته تحت تاثیر قرار دهند .. . . از انانی که بعد از اینهمه زخم و نمک هنوز دلشان خنک نشده ممنونم.

این وبلاگ همیشه سعی داشته به دور از حواشی روز و دغدغه های شخصی راه خودش را ادامه بدهد. در سخت ترین شرایط و تلخ نرین اتفاق ها و در زیباترین لحظه ها سعی داشته بی طرفی مدنی خود را حفظ کند. خودتان شاهدید !

این وبلاگ حرمت مخالفانش را نیز نگه داشته است و باکس نظر خواهی همواره باز بوده.بدون اینکه نظر هارا تایید کند یا نکند. دوست داشته سرخوشی ساده و کودکانه ی خود را همیشه حفظ کند.

حلا باید بگویم نگران نباشید دوستان عزیز

حال من خوب است. از شعر این پیراهنی که به تن می کنم تازه ام. هنوز بوی بازار ادویه مستم می کند

هنوز از چای نیمه خورده ام روی پیشخوان خانه معلوم است  صبح بدو بدو کرده ام .همسرم  فیلم و کتاب و شمع و پوستر و قانون و گوشی وروزنامه و استکان و مانتوام را از روی میز جمع می کند.

این روز ها همه چیز را دوست دارم. حتی اتفاق هایی که آزارم داده اند. سایه هایی که هجومشان ت م ام زندگی ام را تحت تاثیر قرار داده. ادم هایی که مسیر زندگی ام را تغییر داده اند، برنامه های کاری و ادبی و اجتماعی و تحصیلی ام را به هم زده اند .ادم هایی که بی دلیل دوستم نداشتند و برای نابودی ام مضایقه از هیچ کاری نکردند. ادم هایی که بنا به هر دلیلی نامهربان بودند.

ادم هایی که رنجاندمشان بی که بخواهم و زخم های کم عمق و کاری قدیمی را. همه را دوست دارم و در پذیرفتن انتقاد ها منعطفم. با انچه در برم گرفته سازگارم. بعد از تشنج های عزیز و خنجر های از کتف خورده ارامش قبل و بعد از طوفانم را می پذیرم. بعد از ترجیح دادن خوب بودن ها به خردمند بودن ها ... حالا پرستاری عزیز اطرافیانم را به جان می خرم.

 مهم نیست اگر هنوز صندلی  خالی ام در هر کجا بهره ی کوچکی از مهربانی و انصاف دارد. مهم نیست چقدر برای چه چیز خسارت پرداخته ام .مهم نیست اگر هر لحظه بر روی انتظارم برف می بارد. مهم این است که فارغ از همه چیز همواره سعی داشته ام ادم خوبی باشم. دلم به مقدس ترین آیه های درونم خوش است به خدایی که لابه لای این نوشته ها و شعر ها واشک ها وپیاز سرخ کردن ها صدایش کرده ام . دلم به تعبیر خواب های خوب خوش است . به قاب عکس مشترک گوشه ی پا تختی . به شستن استکان های رد چای گرفته ی هر شب.

به شب بیداری ها و درس خواندن ها و نوشتن ها . به دور خوانی  نمایشنامه ها و داستان ها و شعر ها ی مشترک. به دل سوزاندن ها و نقشه کشیدن ها برای فردا . به گفتگوی صادقانه ی آخرین چیز هایی که هر ماه از دست می دهیم و روز به روز خسارت سنگین تر می شود. به خیلی چیز ها دلم خوش است . حرف زدن توی اینه اتاق خواب، گریه کردن توی اینه ی دستشویی ، به رو برگرداندن ورعایت کردن و قهر کردن توی اینه ی اسانسور. به شکل های پیچیده توی فنجان قهوه ، به دو ته بلیط سینما که هر چند ماه یکباراز جیب مانتوام پیدا می کنم . به بوی زعفران و بازی کلارک گیبل. به بچه های دانشکده حقوق و دوره های خوب و به پریسای عزیزم که خیلی چیز ها را مدیونش هستم .به بوی امن برنج دم کشیده ی خانه ی پدری ام که چند روز هر قدر هم سرم شلوغ باشد باید پناه ببرم. به ماه تولدم ... ساعتم ... دفترم ... گوشی ام ... حلقه ام... چرک نویس شعر هایم... به مجموعه جدید " بلیط یک طرفه " ام که دارد چاپ می شود. نمی دانم نوشتن این حرف ها چه لزومی داشت اما گوشه ای از باری ست که روی شانه ام خیلی وقت است سنگینی کرده.  دلم خواست حالا بنویسم حالا که حالم خوب است. خوشحالم که قسمتی از ان را  اینجا زمین گذاشتم.

هنوز کتف و زانو و قلبم درد می کنند .. گاهی قرص ها از پس درد خوب بر نمی ایند هنوز دکتر هایم را عوض می کنم و به جایی نمی رسم اما هنوز ادامه ی این هارا دوست دارم. دوست داشته ام از این ها بنویسم اما فکر می کردم جایشان اینجا نیست. شاید مثل خیلی ها با نام دیگری وسوسه می شدم از روزمرگی هایم بنویسم اما پشیمان می شدم زود . نمی دانم . شاید چون مسلم ترین حق هر انسانی نام اوست.

 شاید مخاطب احتمالی این وبلاگ دوست داشته باشد اینجا تنها شعر بخواند اما تا جایی که فرصت و فرهنگ و شرایط و جامعه و خانواده و دوست و دشمن و فامیل و در و دیوار و گوش و موش و گزارش و تایید و رد و ... اجازه بدهند خواهم نوشت. به هر حال این پست کاملا شخصی بود اما با گفتن این حرف ها خیالم راحت شد. از همه ی شما که می ایید و بی عقده و بی کینه و صادقانه و دوستانه نظر می دهید ممنونم . از شما که می ایید اهسته و رد پایتان را در نرم افزار وب گذر می بینم ممنونم. از شما که صریح نظرتان را می نویسید.

ایمیل می زنید کتاب می خواهید انتقاد می کنید دعوت می کنید ممنونم. از شما که هر از گاهی برای زخم تازه زدن  با اسم های کذایی و ادرس های دروغ اینجا نمی ایید !!!

از شما که شعر ها را می خوانید کلمه به کلمه و فکر می کنید و وقت می گذارید و نظر می دهید ممنونم. از شما که سرسری از روی نوشته ها نمی گذرید. شعر را جدی می گیرید، پیغام های بی ربط نمی گذارید و فقط برای دعوت به وبلاگتان نمی ایید سپاسگزارم.

 

 * قسمتی از شعر " کپ نکنید" از یغما گلرویی 

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 1:43 قبل از ظهر | چهارشنبه بیستم آبان 1388 •

به تعلل ابراهیم قسم ...

 

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود...

 

***

حتی گرفتند آرزوی دیدنت را

این روزها از من تو را از تو منت را

 

حتی خدا بو برده از تو در قنوتم

چادر نمازم می دهد بوی تنت را

 

بو کرده ام صد بار از روزی که رفتی

پیراهنت  پیراهنت  پیراهنت را

 

آتش گرفت این مزرعه این دست وآن دست

بر باد خواهد داد آخر خرمنت را

 

قلب مترسک مشتی از انبار کاه است

پیدا نمی شد کرد آسان سوزنت را

 

...

شاید فراموشت کنم یک بار دیگر

باید به خاطر آورم دل کندنت را

 

تردید ابراهیم می پیچد به دستم

وقتی که عشق آماده کرده گردنت را

 

من لیلی ام .. تنها زلیخا می توانست

با چشم های بسته نفرین کردنت را

 

زن نیستم  آهم ... به قول مادر این آه

یکروز می گیرد به قرآن دامنت را.......

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 7:34 قبل از ظهر | پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 •

الینین یانغیسی الیمده قالدی

 

بئله سخاوتلی بیلمزدیم سنی

بیر عمورلوک سئوگی قویوب گئتدین سن

دئمیرم خاطیرلا خاطیرلا منی

اونوت بیر چاغلیق اونودا بیلسن

 

نه لری  نه لری آپاریب گئتدین

گولوش حسرت قالدی دوداقلاریما

کونلومون باغینی قوپاریب گئتدین

حسرتین ایز سالدی یاناقلاریما

 

نه لری نه لری قییدین عومرومه

الینین یانغیسی الیمده قالدی

گوزونون قاراسی هوپدو عومرومه

آدینین حسرتی دیلیمده قالدی

 

*عکس بچگی مگی کلیرلی و کشیش رالف در فیلم "پرنده خارزار"

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 4:23 قبل از ظهر | دوشنبه ششم مهر 1388 •

اینم همی ستاند و آنم نمی دهد

 

 

لحظه ای آسمان تو بنگر  چهره ی ارغوانی ام

با غم عشق او خزان شد  نوبهار جوانی ام

 

 

بخش هایی از نمایشنامه ی " حوا آه نیست " که متن کاملش را بعد ویرایش در این صفحه خواهم گذاشت:

 

             ادم:

                   من  صبحدم صدای اورا از فرشتگان درگاه شنیده ام

               

              حوا:

                    به نام او هر روز می شویم و می روبم و می گریم

                    او بی واسطه با من سخن گفته است

 

             ادم:

              من دریایی را می شناسم که هر قطره اش برای غرق شدن کافی ست

            

            حوا:

             من ازهم انجا آغاز خواهم کرد زیرا  همان محبوبه ی ازلی ام . ننگ رانده شدن                راازپیشانی ام پاک گردان پروردگارا عشق را کجای قلبم پنهان نهاده ای که دستم       نمیرسد

 

...

 

          آدم:   

               حوا اگر نباشد چه کسی پیراهن عشق را بر تنم می پوشاند ؟

               من از برهنگی خود آگاهم .

              من دیدم ... دیدم که زمین زیر پایم سست شد.

                و شب شد .. اولین شبی که دیدم !

     

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 12:10 بعد از ظهر | شنبه بیست و یکم شهریور 1388 •

 

 

یادش به خیر شد

مردی که توی خوابهایم

 کنار دریاچه

شکل سرباز دیوانه ای بود

با ذائقه ای کچل

که دهانش بوی خرمالوی کال می داد

دریاچه هنوز زمستان ها یخ می بندد

دریاچه هنوز گریه های مست مردی

را پشت بازی های سه نفره

پنهان کرده است

با لهجه ای

که در آغاز هیچ خدایی

کلمه نبود !

 

هنوز

شب به خیر نمی گذرد

وقتی

ناخن های پت و پهن مردی

که لهجه اش را از گردن اش آویخته

روی رو تختی

5 خط خون می اندازد !

 

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 2:56 بعد از ظهر | چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 •

تنگنا

 

 

بارون از ابرا سبک تر می پره

هرکسی سر به سوی خودش داره

مث لاک پشت تو خودم قائم شدم

دیگه هیچکس دلمو نمی بره

 

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 4:45 قبل از ظهر | چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 •

بازی تمام می شود

 

آمفی تئاتر ٬ این سالن انتظار شیک 

تیر  ۱۳۷۸  

( تیرِ ِ هزار و سیصد و هفتاد و هشت – تیک )

 

 لب می جوم- نمی رود این عادت از سرم-

از پرتقال خونی نارنجی ماتیک !

 

باید که پرده های سالن ٬ چند لحظه بعد ...

جیغ بلند این تلفن ٬ چند لحظه بعد ...

 

پرده کنار رفته و بازیگر عزیز

سر می خورد کنار ورق های روی میز

 

صحنه نمای روسری سرخ بی بی است

یک بطری شکسته و سرباز و شاه پیک

 

روی تمام دغدغه های عزیزمان

آماده است قل بخورد دلقک کمیک !

 

*

بازی تمام می شود و گریه می کند

مرد هزار چهره ی من پشت این میمیک ...

 

طرح تمام این بروشور ها سر من است

در یک فضای خالی و درد آور گوتیک !

 

سر توی پوستر از ته دل جیغ می زند

آمفی تئاتر با غم من می شود شریک !

 

با یک اشاره جیغ مرا فید می کنی

پشت صدای گنگ و گلو گیر این موزیک ٬

 

...

 

آمفی تئاتر

           بر سر من  می شود خراب !

                       

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 4:35 بعد از ظهر | شنبه سی و یکم مرداد 1388 •

کی شعر تر انگیزد ؟؟؟

 

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد....

 

 

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 9:17 بعد از ظهر | یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 •

الملك يبقي مع الكفر و لايبقي مع الظلم

 

 

بر آیه آیه آینه سوگند دیدمش

در هاله ی موقر لبخند دیدمش

 

در من اگرچه چشمه ی این چشم ها نبود

آنروز من قسم به خداوند دیدمش !...

 

افتاد کاسه ی شله زرد از دو دست من

زن ها همه به همهمه گفتند دیدمش !

 

صد کوه غصه روی دو تا شانه ام شکست

قد هزار مرد تنومند دیدمش ...

 

با دیدنش تمامی خود را گریستم

در هق هقی که سکسکه مانند ...

 

....

 دی

 

دَ

مش ...

....

 

این چشم ها لیاقت دیدن نداشتند

در اضطراب و دغدغه هرچند دیدمش !

 

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 4:40 بعد از ظهر | دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 •

 

احمق مردا که دل در این جهان ببندد که نعمتی را بدهد و زشت باز ستاند

 

                                                                                                       تاریخ بیهقی

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 1:23 بعد از ظهر | دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 •

RSS