از اعترافات یواشکی همینجوری ...
"من برای متنفر بودن از کسانی
که از من متنفرند وقتی ندارم
زیرا درگیر دوست داشتن کسانی هستم
که مرا دوست
دارند".....
بی مجال اندیشه به بغض های خود !

we proud of you mr farhadi...
_ " اون حتي نمي دونه تو پسرشي !"
_ "ولي من كه مي دونم اون بابامه !"

از هزاران جرقه هاي اميد...
گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم
گفتا كه شبرو است او
از راه ديگر آيد...
آیا کدامین باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟
به این شهر سوگند می خورم / و تو ساکن در این شهری/و به پدر و فرزندانی که پدید آورد/که انسان را در رنج آفریدیم...
قرآن کریم/سوره ی بلد
در آن طلا که محک طلب کند، شک است.شک چیزی به جای نمی گذارد.مهر آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن،ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد.عشق جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت،باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها جمع کرد.آنچه من می شنیدم آنچه می گفتند نبود.کلمات در فضا دگرگون می شد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهرها آلوده بود.در برابر من زنان،مردان،کودکان و ابزارها سخن می گفتند.شهری مرا سنگسار می کرد.
مردم یک شهر مرا دشنام می دادند.
شهری که دوست می داشتم...
و مردمی که پیش از این بارها ایشان را ستوده بودم...
باردیگر شهری که دوست می داشتم/نادر ابراهیمی
از کنار هم می گذریم ...
بسیار خب دارد باورم می شود که آدم ها از تصورات صورتی من خیلی دور بوده اند مامان.

دیوان حافظی که دلم را شکسته است ...
چند سال است یلدا که میشود ، دیوان های(حتی) مختلف حضرت حافظ ، حتی پسر بچه های چهار راه چراغ قرمز فقط یک فال به من تعارف می کنند :
" ترسم که اشک در غم ما پرده در شود "... که منجر به سرودن این غزل شد:
شاید همیشه عادت سرخ دچار هاست
آداب بی قراری این بی قرار هاست
بیهوده است گل بدهد باغ دامنم
پاییز فصل خستگی شاخسار هاست
دیوان حافظی که دلم را شکسته است
ترمه و ساتنی که پر از انتظار هاست
در جشن شب نشینی یلدای چشم تو
تکراری است فال من از بس که بارهاست ،
"آری شود ولیک به خون جگر شود "
پرخون تر از همیشه دلم در انار هاست ..
این ایستگاه آخر این شهر لعنتی ست
پایان سوت خودکشی این قطار هاست
دارد مدام قلب من از زخم می تپد
میدان مینِ گمشده در انفجار هاست ...
از ترانه دلتنگی ...
ایده ی گردی زمین , ایده ی درستی نبود گالیله جان ، بود؟!
فكر ميكردم
دوستت كه داشته باشم
گره كور زندگي شل ميشود
خوشبختي سرش به سنگ ميخورد
بهشت را ميگذارد
براي کسی
كه عشق را تبعيد كرد
و برميگردد
...
ميخواستم
با هر چرخ اين زمين گرد
هي
ببوسمت
ببوسمت
ببوسمت
ميخواستم
بخوانم چرخ چرخ عباسي . . .
و خوشبختي
مرا بندازد توي آغوشت
اما نشد كه نشد كه نشد
حالا هر لحظه
گره دو دست از درون
روي گردنم فشرده تر ميشود
و نبضم
كندتر
واقعيت دارد
گالیله !
ديگر
نه زمين
نه خوشبختي
هيچ كس نميتواند
دست مرگ
را از گلويم بردارد
اگر دوباره به دنيا آمدي
فقط سكوت كن لطفن !


