تبليغاتX
آخرین نسخه ی حوا هستم

از اسرار حوا ...

 

!! نوشته شده توسط الناز | 9:51 بعد از ظهر | چهارشنبه پنجم بهمن 1390 •

از اعترافات یواشکی همینجوری ...

 

"من برای متنفر بودن از کسانی

که از من متنفرند وقتی ندارم

زیرا درگیر دوست داشتن کسانی هستم

که مرا دوست

دارند".....

 

!! نوشته شده توسط الناز | 0:35 قبل از ظهر | دوشنبه سوم بهمن 1390 •

بی مجال اندیشه به بغض های خود !

 
فینای عزیز ای‌میل زده که «شرکت پنتون رنگ مد سال 201۲ را نارنجی مایل به سرخ اعلام کرد» و تاکید کرده که بروم لباس و جواهرات نارنجی بخرم و اگر هم از قبل لباس نارنجی داشته‌ام، «با افتخار» بپوشم که البته این «با افتخار»ش بدجوری مرا به خنده می‌اندازد. من رنگ نارنجی را دوست دارم. راست‌ش را بخواهید اصلا رنگ دوست دارم. همین چند شب پیش ، موقع برگشتن از دفتر  یک بلوز نارنجی گرفتم. فروشنده هم هی خاطرنشان می‌کرد (سلام آذین) که رنگ نارنجی و  مشکی ترکیب «بی‌نقصی» می‌شود. ولی خب، واقعیت این است که من این چیزها را زیاد بلد نیستم. از این زن‌هایی نیستم که بلدند مثل فینا بی‌نقص باشند. دل‌م هم نمی‌خواهد که بلد باشم. زن‌هایی که ور حسودم را بیدار می‌کنند، زن‌های شلخته‌ی بی‌نقص‌اند. همین‌هایی که توی یک لباس خانگی معمولی، بدون آرایش، با موهایی که همین‌طوری الکی، شلخته، بی‌دقت پشت سرشان جمع کرده‌اند، بی‌توجه به رنگ سال 201۲، می‌نشینند روی مبل روبه‌روت و تو دلت می‌خواهد زمان را نگه داری بس که همه‌چیز توی آن لحظه سر جای خودش است. انگار که زمین این همه سال، هی دور خودش و خورشید چرخیده و چرخیده و چرخیده، تا برسد به این لحظه،  تا آن تارهای موی شلخته‌ی سرگردان درست برسند به همین‌جایی که الان هستند، گلوله‌شده پشت سر زن، با چند تار یاغی که کنار گوش‌ها و پشت گردن از گلوله جدا شده‌اند و ساز خودشان را می‌زنند...
 

 
* عنوان این پست ، از مرحوم حسین پناهی عزیز است.
 
پ.ن :
فینای معتمدی عزیزم به خاطر ایمیل البته که از تو ممنون هستم.
!! نوشته شده توسط الناز | 10:12 قبل از ظهر | یکشنبه دوم بهمن 1390 •

we proud of you mr farhadi...

 

_ " اون حتي نمي دونه تو پسرشي !‌"

_ "ولي من كه مي دونم اون بابامه !‌"

 

!! نوشته شده توسط الناز | 0:1 قبل از ظهر | پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 •

از هزاران جرقه هاي اميد...

 

گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم

گفتا كه شبرو است او

از راه ديگر آيد...

!! نوشته شده توسط الناز | 11:39 بعد از ظهر | چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 •

آیا کدامین باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟

 

به این شهر سوگند می خورم / و تو ساکن در این شهری/و به پدر و فرزندانی که پدید آورد/که انسان را در رنج آفریدیم...

قرآن کریم/سوره ی بلد

در آن طلا که محک طلب کند، شک است.شک چیزی به جای نمی گذارد.مهر آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن،ضربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد.عشق جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت،باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها جمع کرد.آنچه من می شنیدم آنچه می گفتند نبود.کلمات در فضا دگرگون می شد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهرها آلوده بود.در برابر من زنان،مردان،کودکان و ابزارها سخن می گفتند.شهری مرا سنگسار می کرد.
مردم یک شهر مرا دشنام می دادند.
شهری که دوست می داشتم...
و مردمی که پیش از این بارها ایشان را ستوده بودم...



باردیگر شهری که دوست می داشتم/نادر ابراهیمی

 

!! نوشته شده توسط الناز | 11:35 بعد از ظهر | چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 •

از کنار هم می گذریم ...

 

بسیار خب دارد باورم می شود که آدم ها از تصورات صورتی من خیلی دور بوده اند مامان.

!! نوشته شده توسط الناز | 0:19 قبل از ظهر | دوشنبه دوازدهم دی 1390 •

از اسرار حوا ...

 

http://www.accu.or.jp/noma/english/works/2000/001/illust/b001_main.jpg

!! نوشته شده توسط الناز | 9:35 بعد از ظهر | یکشنبه یازدهم دی 1390 •

دیوان حافظی که دلم را شکسته است ...

 

چند سال است یلدا که میشود ، دیوان های(حتی) مختلف حضرت حافظ ،  حتی پسر بچه های چهار راه چراغ قرمز فقط یک فال به من تعارف می کنند :

" ترسم که اشک در غم ما پرده در شود "... که منجر به سرودن این غزل شد:

 

شاید همیشه عادت سرخ دچار هاست

آداب بی قراری این بی قرار هاست

بیهوده است گل بدهد باغ دامنم

پاییز فصل خستگی شاخسار هاست

دیوان حافظی که دلم را شکسته است

ترمه و ساتنی که پر از انتظار هاست

در جشن شب نشینی یلدای چشم تو

تکراری است فال من از بس که بارهاست ،

"آری شود ولیک به خون جگر شود "

پرخون تر از همیشه دلم در انار هاست ..

این ایستگاه آخر این شهر لعنتی ست

پایان سوت خودکشی این قطار هاست

دارد مدام قلب من از زخم می تپد

میدان مینِ گمشده در انفجار هاست ...

 

 

 

!! نوشته شده توسط الناز | 4:22 بعد از ظهر | چهارشنبه سی ام آذر 1390 •

از ترانه دلتنگی ...

 

ایده ی گردی زمین , ایده ی درستی نبود گالیله جان ، بود؟!

 

فكر ميكردم
دوستت كه داشته باشم
گره كور زندگي شل ميشود
خوشبختي سرش به سنگ ميخورد
بهشت را ميگذارد
براي کسی
كه عشق را تبعيد كرد
و برميگردد
...
ميخواستم
با هر چرخ اين  زمين گرد
هي
ببوسمت
ببوسمت
ببوسمت

ميخواستم
بخوانم چرخ چرخ عباسي . . .
و خوشبختي
مرا بندازد توي آغوشت

اما نشد كه نشد كه نشد

حالا هر لحظه
گره دو دست از درون
روي گردنم فشرده تر ميشود
و نبضم

كندتر

واقعيت دارد

گالیله !

 ديگر
نه زمين
نه خوشبختي
هيچ كس نميتواند
دست مرگ
را از گلويم بردارد

اگر دوباره به دنيا آمدي
فقط سكوت كن لطفن !


!! نوشته شده توسط الناز | 8:18 بعد از ظهر | دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 •

RSS